حکايت ميکنند جمعي در عبورشان به رودي رسيدند و ايستادند . يکي گفت سرعت آب زياد است و من برميگردم . ديگري گفت بايد صبر کنيم تا آرامتر شود . آن يکي طرح ساختن پل را ميداد و يکي از اتحاد ميگفت که اگر دستهايمان را به هم بگيريم ، وزن ما زياد ميشود و رود هيچ کاري نميتواند بکند . کسي از سرماي آب ميگفت و بيماريهاي بعديش و ديگري استقامت در برابر جريان آب را بشارت ميداد .
و رود با جرياني مضاعف در عبور بود .
ناگاه شخصي از راه رسيد ، پاچه شلوار بالا زد و از رود ، شالاپ شالاپ کنان گذشت . جالب اينکه حتي بر نگشت تا چهره بهت زده آنطرف روديها را ببيند .







