از خیابان ملاصدرا می گذشتم و بر دیواری سپید، اثری دیدم از شهامت یک ایرانی دلیر. بر سپیدی وقیح دیواری بزرگ ، به خطی از دل ، با رنگی سبز نگاشته بودند به درشتی:
25 بهمن
به سختی جای پارکی جستم و خواستم با گوشی موبایل عکسی بگیرم از اینهمه شهامت اما از ازدحام تردد جمعیت ترسیدم. هر لحظه سایه سنگین کسی را بر سرم و در کنارم احساس می کردم که مراقب است و در نهایت در دل تحسینی کردم بر آنهمه شهامت و لعنتی فرستادم بر ترس دلم که از دو سال پیش که حضور داشتم و در هر میدان و کارزاری بودم به روزی افتاده ام که نمی توانم حتی در برابر این نوشته سر تعظیمی فرود آورم و عکسی بگیرم. سختی بسیار کشیده ام در سالی که گذشت و شاید این توجیهی باشد برای ترسم اما در قلبم، در دلم و در مغزم و در ذهنم، درودی بی کران می فرستم بر آن دلیری که در قلب تهران، بر دیواری نوشت و ثابت کرد که نفس مبارزه زنده است. درود گفتم بر ایران و ایرانی و لعنی فرستادم بر دیکتاتور زمان. هستم، باش.







