وقتی تو می گویی وطن . . .

توسط sight

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر میکنم           گویی شكست شیـر را از موش باور میكنم
وقتی تو می گویی وطن یكباره خشكم می زند            وان دیده ی مبهوت را با خون دل تر میكنم
وقتی تو می گویی وطن بـر خویش می لرزد قلم         من نیز رقص مرگ را با او به دفتر میكنم
بی كوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن         با تخت جمشید كهن من عمر را سر میكنم
وقتی تو می گویی وطن بوی فلسطین می دهی           من كی نژاد عشق با تازی برابر میكنم
وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چكد      من یاد قتل نفس با الله اكبر میكنم
وقتی تو می گویی وطن شهنامه پرپر می شود          من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میكنم
بی نام زرتشت مهین ایران و ایرانی مبین                من جان فدای كیش آن یكتا پیمبر میكنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود               من آیه های عشق را مستـانه از بر میكنم
وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم و خودكشی     من یادی از حمام خون در تل زعتر میكنم
ایران تو یعنی لباس تیره ی عباسیان                      من رخت روشن بر تن گلگون كشور میكنم
ایران تو با نام دین زن را به زندان می كشد             من تاج را تقدیم آن بانوی برتر میكنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار ودارهاست          من كیش مهر و عفو را تقدیم داور میكنم
ایران تو می ترسد از بانگ نوای نای و نی             من با سرود عاشقی آن را معطر میكنم
وقتی تو می گویی وطن یعنی دیار یأس و غم           من كی گل «امید» را نشكفته پرپر میكنم؟!
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: