گزارشى بر مزار شاملو –گرچه آن لباس شخصی گفت ايستادن ممنوع است ؛ اما ما همچنان ايستاده ايم

توسط sight

ساعت 4 بعدازظهر روز شنبه دوم مرداد ماه 89 به روال ساليان گذشته بر مزار شاملوى بزرگ رفتم و تمام طول اتوبان را تا كرج به صداى دو رگه و گرمش گوش سپردم آنگاه كه ميخواند » شهر من رقص كوچه هايش را باز ميابد»

پاركينگ شلوغ امام زاده طاهر خبر ميداد از آمدن بسياري تا سالگرد جاودانگي آن بزرگ را با هم باشند و يادي كنند از شاعر توده ها، شاعر آزادي، احمد شاملو.

به محض رسيدن به حوالي مزار، سياهپوشي بيسيم به دست به آرامي از كنارم گذشت و آنچنان كه به سختي شنيدم صدايش را، زمزمه كرد در كنارم كه » ايستادن ممنوع است» و جالب آنجا كه نايستاده بودم پس فكر كردم كه با خودش بوده است. من كه در حركتم. من كه ميروم و رفتم تا رسيدن به آرامگاه آن بزرگ. يكبار ديگر هم همان جمله را از زبان سياه پوش ديگري با بيسيم در دستش شنيدم تنها چند قدم جلو تر » ايستادن ممنوع است» و من باز رفتم و نه ايستادم.

آمده بودند. عده اي از علاقه مندان شاملو و دوستان و اقوامش بودند و در آن بين چندين چهره آشنا را هم ديدم و مرتب همان سياه پوشان در گذر و بي سيم بدست از كنار جمعيت ميگذشتند و تكرار ميكردند كه » ايستادن ممنوع است»

دقيقه اي بر مزار بودم كه همان سياه پوش اولي ، اينبار نه با آرامي كه با تحكمي فرمان گونه باز ياد آورم شد كه «ايستادن ممنوع است»

در مسير باز گشت با خود ميگفتم: » اما ما همچنان ايستاده ايم» چه تو بگويي و چه نه.

Advertisements

5 دیدگاه to “گزارشى بر مزار شاملو –گرچه آن لباس شخصی گفت ايستادن ممنوع است ؛ اما ما همچنان ايستاده ايم”

  1. با سلام
    صدای گوش خراش آن تراکتور که در کنار مزار استاد روشن بود هنوز توی مخمه

  2. همانکونه که آن بزرگنام شاعرمعاصر شاملو سروده و هرگز ازمرگ نهراسیده ام ایستادن وایستادگی یاران ورهروان آن شاعر سترگ دربرابر سیاهپوشان سیه دل نشان از حضورآگاهاهانه مردمی دارد که دیگر نمیخواهند امت نامیده شده تحت قیمومیت ابلهی فقیه نام باشند

  3. من در آلمان زندکی میکنم و خوشحال ازخواندن هرآنچه در رابطه با بزرگ شاعر کشورم ایران که در سایت شما درج میگردد

  4. كمي فهم كمي شجاعت كمي همت و بعد ازادي ،

  5. وقتی ما رسیدیم سر مزار،پلیس ها دور وایستاده بودند،یکی با دوربین اومد شروع کرد ازمون فیلم برداری،تشر زد پاشید برید
    داشتیم بر میگشتیم دیدیم بچه ها نزدیک یکی از خروجی های امامزاده طاهر جمع شدن،دو تا دختره ساز زدن،مرغ سحر خوندیم،چند تا شعر،حس خوبی بود
    تا 9 که پلیس ها رفتن همونجا بودیم،
    رفتیم سر خاک،نیم سا عتی اونجا بودیم،واسه حسن ختام،پریا خوندیم
    وقتی بر میگشتیم هممون حس خوبی داشتیم
    از مزارشم میترسن
    اینجور مو قع هاست معنی زنده بودن رو با تمام وجود درک میکنم
    کاش بیشتر میموندین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: