خواستيم به يادبود خاوران برويم، كتك خورديم

توسط sight

داغي بر دلمان است از سال شصت و هفت. خواستيم به خاكبوس برويم، رماندنمان. راه كج كرديم و از فرعي رفتيم. به مقصد نرسيده باز رماندنمان. پياده شديم و قدم زنان به سوي زيرخاكي با ارزشمان راه افتاديم. مسير تغيير كرده است. گويي اصلا خاكي نبوده و گويي اصلا گنجينه اي در آن پنهان نيست. زير خاكي شده اند و گذر ايام، غبار تاريخ بر دلمان نشانده است. با خانواده در گذر غريبانه خود به دنبال خاوران خودمان ميگشتيم و گويي گم شده بوديم در شهر بيرحم. ناگهان از پيچي كه ميگذشتيم در برابرمان گروهي ديديم از سركوبگران و سگان ولايت.

تا به خودمان بياييم، صد متري در حال دويدن بوديم و در آن بين، مفصل فحش خورديم و چند باتومي هم نصيب ما شد كه به حمايت زنان و كودكان چند قدمي عقب تر مي دويديم.

حتي از ما نپرسيدند اينجا چه ميكنيد. حتي از ما نپرسيدند به چه كار آمده ايد در اين گذر.

مي دويدم و در دل ميگفتم:

بكشي يا نكشي، ميكشننت. اينجا بازارچه آب منگلي هاست.

Advertisements

One Comment to “خواستيم به يادبود خاوران برويم، كتك خورديم”

  1. وعده ی ما روز قدس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: