Archive for نوامبر, 2011

نوامبر 28, 2011

به حرمت محرم با صادق هدایت

توسط sight

مـــیـهـنی داریــم مـانـنــد خـــلا

ما درآن همچون حسین در کربلا

نوامبر 23, 2011

به جای آنکه به تکرار بگوییم متحد شویم، بخواهیم که متشکل شویم

توسط sight

اتحاد ملت و گروهها و فعالین از طیف های مختلف در براندازی فاشیسم حاکم بر وطن لازم که ضروری است اما بیش و پیش از آن، این تشکلهای ما است که می تواند باعث پویایی حرکت و مانایی اعتراضات و اثر گذاردن بر اوضاع وخیم ایران گردد.
امروز که همراهان بسیاری از خیزش مردمی ایران در بند و محاق حکومت اسلامی هستند، امروز که کروبی و موسوی در حصر – تو بخوان در بند – حکومت جائرند، آنچه بیش از همه به خطر افتاده است، نفس تشکل و هماهنگی است. باید با تشکیل گروههای کوچک و بزرگ و با خواسته ای مشخص که براندازی حکومت جمهوری اسلامی و پس از آن رای گیری آزد برای سهم خواهی ها به نسبت وزن اجتماعی است، حرکتی سازنده و قدرتمند را جهت دهی کرد. باید متشکل شویم.

نوامبر 15, 2011

نه به جنگ- آنکه بر تخت بیمارستان است، مادر همه ما، ایران بانوی بزرگ است

توسط sight

چقدر راحت در مورد او حرف می زنند. راحتش کنید. زجر می کشد و بیماری ریشه دوانده است. تا رگ و پی این بیمار را غده وخیم سرطانی و پیش رونده در برگرفته است و امیدی به او نیست. راحتش کنید.
برخی از سر دلسوزی و برخی از بغض و کین. عده ای به امید شوک درمانی و عده ای به بهانه عدم تحمل هزینه ها. می گویند وجود این موجودی که بر تخت افتاده است برای جامعه جهانی ضرر دارد. می گویند این تنها راه و چاره است.
اما دنیا بداند که بانوی محتضر، این زن رنجور بر تخت، این موجودی که هنوز نفس می کشد، مادر همه ما، ایران بانوی بزرگ است. او امروز از مادر زاده نشده است. عمر جهان بر او رفته و بزرگانی را بر دامن خود پرورش داده که جهانی بر آنها قسم می خورد. این بزرگ بانو، مادر من است.
هزینه هایش را خودمان خواهیم داد. در برابر این بد سگال بیماری از او مراقبت خواهیم کرد. از خون پاک و سالم خود بر او خواهیم نثار خواهیم کرد و حتی به دندان، تک تک این غدد سرطانی را برخواهیم کند. مام میهن باید زنده بماند. او همه آنچیزی است که ما در جهان داریم. جانم فدای ایران.

نوامبر 12, 2011

طاقت بیار رفیق

توسط sight

پس از ماه ها ، قلمی و تکه کاغذی بدستم رسید. به لطف … و البته به مرحمت یک باکس سیگار اهدایی. قلمی آمد و تکه ای کاغذ سفید. گنجینه ای گویی به دستم رسیده بود. به سرعت کنجی خزیدم بلکه بنویسم که نوشتنی زیاد بود و عطش به نوشتن تا عرش. سفیدی کاغذ را بو کشیدم و خودکار ته شکسته را در بین انگشتان بالا و پایین کردم. بساط معاشقه آماده بود.
سالها بود – حداقل دو دهه – که هر روز می نوشتم. بر برگه های بسیار و بعدها بر صفحه کلید و بعد تر دردنیای مجاز. روزی چند مقاله و شبی چندین صفحه از مطالعات یا تحقیقات. گاهی خاطره ای نوشته میشد و گاهی قلمی بر حاشیه کتابی زده میشد. گاهی کارهای روزانه را تقدم و تاخر می کردم و گاهی نامه ای بود به عزیزی ، همکاری یا کاری. سالها است که با نوشتن و نوشته ، ساعتها سپری کرده ام و بخشی جدایی ناپذیر شده است از برنامه روزانه ام. و ناگهان . . .
پس از ماهها قلمی و تکه کاغذی به دستم رسید. مانده بودم این مجال اندک سفیدی کاغذ را به نوشتن چه اختصاص دهم؟ از روزگارم بنویسم؟ از دردهای آنروزها؟ آنکه دیوانی می شود و اتاقی از کاغذ می خواهد. نوشتن بغض آنروزها شاید تا آخر عمرم کاغذ بخواهد و قلم و دوات. فکر کردم از آرزوهایم بنویسم. از امیدهایم. از آینده. درختی را – تو بخوان جنگلی را- اگر کاغذ کنی و اگر کاغذهایت نفس روییدن را از خاطر نبرد و هر برگشان جنگلی شود، آیا کافی است تا آینده را بر آن بنگاری و حسرتهایت و امیدهایت را؟
به تکه کاغذ مرحمتی نگاه کردم و باز اندیشیدم. این سفیدی معصوم را ، این باکرگی نجیب را به چه زینت دهم که استحقاق مجال اندک را داشته باشد؟ اندیشیدم و اندیشیدم و در نهایت بر آن شدم تا به احترام عشق، خطی به معشوق بنویسم شاید به دستش برسد و شاید التیامی شود بر دل مجروحش که می دانستم چه می کشد آنروزها در بی خبری مطلق.
مصمم، قلم را بر کاغذ راندم تا بنویسد: ” به نام عشق”
خودکار ته شکسته را بر سفیدای کاغذ رقصاندم . ننوشت. محکم تر آنرا فشردم. ننوشت. تف به شرفت.بنویس. و ننوشت. با حرص انرا بر کاغذ دواندم. دریغ که یاری نمی کرد این اسب وامانده. این ساز شکسته. بنویس.
ابتدا فحش بود که به بخت دادم و به خودکار ته شکسته. بعد لحن فریادهای درونی ام به التماس گرایید. بنویس. نوک خودکار را به زبان زدم. لبش را بوسیدم. ننوشت. مغزیش را درآوردم و آنرا نوازش کردم. خایه اش را مالیدم. ننوشت. ها کردم. هو کشیدم. قسمش دادم. ننوشت. نرم نرم، التماس به خشمی دوباره بدل شد. ناسزا گویان و با قدرت، دیوانه وار خودکار را بر کاغذ می ساییدم و می رفت تا اشکم از خشم و نفرت و استعصال روان شود که با منت و عشوه، خطی بر سفیدای کاغذ به راه افتاد. از ترس آنکه این موهبت چون کبوتری از بام نپرد، ادامه دادم و خط و خط و وقتی به خود آمدم، کاغذی خط خطی شده در دست داشتم و دیگر هیچ.
مبهوت از اینمهه حماقت، دست را در موهایم کردم و کاغذ را بر زمین گذاشتم و قلم را روی آن . دقایقی چشمها را بستم. قرار بود لطافت نسیم سحر بر کاغذ افتد با درج نام عشق. قرار بود سپیدی سحر را نقش بندم بر آن مجال مرحمتی با دلنوشته ای به یار. قرار بود. . .
چشمها را باز کردم و کاغذ را گرداندم. آری، روی دیگر آنهمه خط خطی معوج و بی هدف، هنوز فرصتی مانده بود. نیم برگ و دنیایی از ننوشته ها.
ساعتی بعد، بر نیم برگ اهدایی، مستطیلی کشیده بودم باریک و بلند. گویی ستگی است بر قبری. بر یک گور. بر آن سنگ مصرعی نوشته بودم. مصرعی نه که واژه ای. سنگ قبر خود را گویی کشیده بودم که امید به زنده ماندن نداشتم و مرگ را پشت در می دیدم. به انتظار ایستاده بود و لحظه شماری می کرد.
در آن مجال کوتاه، در آن نیم برگ اهدایی، سنگ قبری کشیدم بر کنج آن نوشتم:
«طاقت بیار رفیق»

نوامبر 11, 2011

حال من خوب است اما تو باور . . .

توسط sight

خسته تر و غیر روزتر از آنم که کلامی بر روز بنگارم. در پاسخ به آنهمه ایمیل و کامنت و ابراز لطف دوستان که در غیبت یکساله ام رفت، لازم دیدم به محض بازگشت به زندگی، عرض ارادتی کنم شاید تا بعد.
تنها یک کلام کوتاه را وظیفه می دانم به واگویی:
بچه ها چشم انتظار ، امیدوار و هنوز محکمند.