طاقت بیار رفیق

توسط sight

پس از ماه ها ، قلمی و تکه کاغذی بدستم رسید. به لطف … و البته به مرحمت یک باکس سیگار اهدایی. قلمی آمد و تکه ای کاغذ سفید. گنجینه ای گویی به دستم رسیده بود. به سرعت کنجی خزیدم بلکه بنویسم که نوشتنی زیاد بود و عطش به نوشتن تا عرش. سفیدی کاغذ را بو کشیدم و خودکار ته شکسته را در بین انگشتان بالا و پایین کردم. بساط معاشقه آماده بود.
سالها بود – حداقل دو دهه – که هر روز می نوشتم. بر برگه های بسیار و بعدها بر صفحه کلید و بعد تر دردنیای مجاز. روزی چند مقاله و شبی چندین صفحه از مطالعات یا تحقیقات. گاهی خاطره ای نوشته میشد و گاهی قلمی بر حاشیه کتابی زده میشد. گاهی کارهای روزانه را تقدم و تاخر می کردم و گاهی نامه ای بود به عزیزی ، همکاری یا کاری. سالها است که با نوشتن و نوشته ، ساعتها سپری کرده ام و بخشی جدایی ناپذیر شده است از برنامه روزانه ام. و ناگهان . . .
پس از ماهها قلمی و تکه کاغذی به دستم رسید. مانده بودم این مجال اندک سفیدی کاغذ را به نوشتن چه اختصاص دهم؟ از روزگارم بنویسم؟ از دردهای آنروزها؟ آنکه دیوانی می شود و اتاقی از کاغذ می خواهد. نوشتن بغض آنروزها شاید تا آخر عمرم کاغذ بخواهد و قلم و دوات. فکر کردم از آرزوهایم بنویسم. از امیدهایم. از آینده. درختی را – تو بخوان جنگلی را- اگر کاغذ کنی و اگر کاغذهایت نفس روییدن را از خاطر نبرد و هر برگشان جنگلی شود، آیا کافی است تا آینده را بر آن بنگاری و حسرتهایت و امیدهایت را؟
به تکه کاغذ مرحمتی نگاه کردم و باز اندیشیدم. این سفیدی معصوم را ، این باکرگی نجیب را به چه زینت دهم که استحقاق مجال اندک را داشته باشد؟ اندیشیدم و اندیشیدم و در نهایت بر آن شدم تا به احترام عشق، خطی به معشوق بنویسم شاید به دستش برسد و شاید التیامی شود بر دل مجروحش که می دانستم چه می کشد آنروزها در بی خبری مطلق.
مصمم، قلم را بر کاغذ راندم تا بنویسد: ” به نام عشق”
خودکار ته شکسته را بر سفیدای کاغذ رقصاندم . ننوشت. محکم تر آنرا فشردم. ننوشت. تف به شرفت.بنویس. و ننوشت. با حرص انرا بر کاغذ دواندم. دریغ که یاری نمی کرد این اسب وامانده. این ساز شکسته. بنویس.
ابتدا فحش بود که به بخت دادم و به خودکار ته شکسته. بعد لحن فریادهای درونی ام به التماس گرایید. بنویس. نوک خودکار را به زبان زدم. لبش را بوسیدم. ننوشت. مغزیش را درآوردم و آنرا نوازش کردم. خایه اش را مالیدم. ننوشت. ها کردم. هو کشیدم. قسمش دادم. ننوشت. نرم نرم، التماس به خشمی دوباره بدل شد. ناسزا گویان و با قدرت، دیوانه وار خودکار را بر کاغذ می ساییدم و می رفت تا اشکم از خشم و نفرت و استعصال روان شود که با منت و عشوه، خطی بر سفیدای کاغذ به راه افتاد. از ترس آنکه این موهبت چون کبوتری از بام نپرد، ادامه دادم و خط و خط و وقتی به خود آمدم، کاغذی خط خطی شده در دست داشتم و دیگر هیچ.
مبهوت از اینمهه حماقت، دست را در موهایم کردم و کاغذ را بر زمین گذاشتم و قلم را روی آن . دقایقی چشمها را بستم. قرار بود لطافت نسیم سحر بر کاغذ افتد با درج نام عشق. قرار بود سپیدی سحر را نقش بندم بر آن مجال مرحمتی با دلنوشته ای به یار. قرار بود. . .
چشمها را باز کردم و کاغذ را گرداندم. آری، روی دیگر آنهمه خط خطی معوج و بی هدف، هنوز فرصتی مانده بود. نیم برگ و دنیایی از ننوشته ها.
ساعتی بعد، بر نیم برگ اهدایی، مستطیلی کشیده بودم باریک و بلند. گویی ستگی است بر قبری. بر یک گور. بر آن سنگ مصرعی نوشته بودم. مصرعی نه که واژه ای. سنگ قبر خود را گویی کشیده بودم که امید به زنده ماندن نداشتم و مرگ را پشت در می دیدم. به انتظار ایستاده بود و لحظه شماری می کرد.
در آن مجال کوتاه، در آن نیم برگ اهدایی، سنگ قبری کشیدم بر کنج آن نوشتم:
«طاقت بیار رفیق»

Advertisements

One Comment to “طاقت بیار رفیق”

  1. با درود….
    یه راست میرم سر اصل مطلب.
    این چندوقته جاتون و جای نوشته هاتون خیلی خالی بود.
    من عضو بالاترین نیستم، اما خب نویسنده های خوبشو میشناسم.

    به هرحال خوشحالم که از بد روزگار جستی و هنوز یار قلم و کاغذ هستی.

    روزگار به کام.
    شادزی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: